هشتاد و سومین ماهگرد من👑🌹
ماهگرد من در کارگاه مبل بابایی که خیلی به هم ریخته بود.

در سبز کارگاه بابام و در کوچک آخر زمین مامانم است که میخواهد ویلا بسازد. بابا هم میخواهد در زمینهایی که مادربزرگم به او داده ویلا بسازد. آخر دعوایشان میشود. یک دعوای شدید😄🐂🐃

اینجا کافه سنتی باحالی بود. مثل خانه های قدیمی🦄

اینجا کاخ مر مر است که بسیار زیبا بود. من یک گردنبند فیروزه خریدم و یخ بهشت و بستنی خوردم.




من یک شطرنج باز حرفه ای شده ام.

مامانم یک کلک رشتی به من یاد داد. او می گوید تو کاملاً پوشیده ای زیرا چادر و روبنده و خمر پوشیده ای اما جنسش هوا یا محیط اترافت است. راستی آرنیکا هم آپاندیسش را عمل کرد. من هم سرما خوردم که خوب شدم.
مامانم میگه احترام به پدر و مادر و نخوردن ممنوعات که در قرآن آمده مثل گوشت خوک فقط برای آقایان ممنوع است نه خانمها. زیرا ضمیرش مذکر است.
اون میگه مهسا امینی رو اروپایی ها و امریکایی ها به کمک عناصر فاسد نیروی انتظامی ایران کشتند. زیرا بسیاری از فرزندان آنها شهروند این کشورها هستند یا در آینده برنامه ریزی شده که شهروندشان شوند.
خانه ی ما همش این بحثها ست. من میدونم مامانم خیلی با هوش و دلسوز است.
😙🎄


هشتاد و سومین ماهگرد من👑🌹 

