هفتاد و سومین ماهگرد پرنسس رزالین👑🌹
خب خانومی، نازدارِ نازدونه، جان جانِ جونه دل
یک ماه دیگه گذشت و ما همواره از درگاه الهی برای شما دختر طلایی، آرزومند سلامتی و شادکامی و سعادت و موفقیتیم. آمین
بعد نوشت: مثل یک پری خوابیده ای و من بچلانمت پنبه جان
عاشقتم جان مادر

💖💝💖💝💖💝💖💝💖💝💖💝💖💝💖💝
خاطرات دختر کتاب فروش
نویسنده: اسماء هلیآ دگلی
عاشق بوی کتابهای نو بود. طبق گفته ی خودش!
بهانه اش بود که هر روز نزدیک و نزدیکتر شود. آنهم بعد از خرید چندین جلد تکراری!
حواسش پرتِ پرت بود.
وقتی گفت هیچ بویی برایش زنده تر از پیچ زلفانم نیست خندیدم و بیرحمانه کتاب نویی پیش رویش نشاندم و تندی ادامه دادم: گفته بودی عاشق بوی نویی کتابی...
چه مچگیری یخی!
گفت آن وقتها فقط چشمانت را میدیدم نه...
گفتم چشمان مهربان بیحس من؟ نمیدانی چه ها که برای آن نسروده اند پیش از تو.
گفت تو یک دنیای نویی برای من...
به همان سرعت افزودم هر نویی کهنه میشود بزرگوار.
خندید به تکه کلام من و میان چشمان لاجوردی اش اشک دوید و خیره ماند. راستی! نگفته بودم اما چه چشمان قشنگی...
مردان سخت اشک میریزند و مردانِ سخت، سختتر.
سیبک زیر گلویش جنبید و گفت مرا از عالم خود مران ادویه ی نایاب ناچشیدنی.
سبکسرانه خندیدم و گفتم: زبانبازِ قهّارِ کتابیِ ...
انگشت روی لبانم نهاد که نگو بیش از این.
بعدها چه شعرها که بابت آن تکه ی قرمزرنگ گوشتآلود نگفت و نسوخت...
تا امروز که به قول خودش گداخت و زیر شرنگ باران پاییزی شعله میزد، من سوختنی چنین ندیده بودم.


هفتاد و سومین ماهگرد پرنسس رزالین👑🌹 
