داستانک
داستانهای باغ عجایب
"هزار داستان کودکانه"
نویسنده: اسماء هلیآ دگلی
روزی روزگاری در باغ عجایب سه بوته ی گوجه فرنگی شاد و خوشحال زندگی میکردند که هر کدام خاصیت خود را داشتند. یکی بنفش رنگ بود و هر کس از آن میخورد فوراً خوابش میگرفت!
دیگری قرمز رنگ بود و به محض خوردنش هر بیماری شفا می یافت!
و سومی قهوه ای رنگ بود و با مزه ی شکلاتیش هر موجودی از خوردن آن شاد میشد و خنده بر لبانش نقش میبست!
بامدادان روزی دل انگیز پروانه ای کنجکاو و بازیگوش به نام "سایه پر" بالهای نقره ای رنگ زیبایش را گشود و به پرواز در آسمان نیلگون پرداخت.
بعد از آنکه به خواهران اطلسی ها سلام کرد از شهد گلهای طلایی رنگ رزهای وحشی نوشید و لا به لای برگهای تازه و خوشبوی پونه های کنار رودخانه لمید.
ناگهان چشمش به بوته های گوجه فرنگی جادویی افتاد و هر چند شنیده بود به آنها نزدیک نشود هوس کرد کمی از آنها بچشد.
با فرو کردن نوک نیش کوچکش در شکافی از گوجهء قهوه ای رنگ به خنده افتاد و قهقهه زنان لای گلبرگهای شکوفه ها غلتید.
قطره ای شبنم یخ زده ی شب قبل روی پیشانی مخملینش چکید و فوراً به عطسه افتاد.
هاچیم... هاچیم...هاچیم...!
صدای نازک و ظریف عطسه های پشت سر همش سکوت باغ را شکست.
_مریض شدی؟...
"سایه پر" دنبال صدا سرش را چرخاند.
_ اینجام ... بوته ی گوجه ی قرمز رنگ... از میوه ی من بچش و گرنه میچایی...
"سایه پر" مشتاق کمی چشید و فوراً احساس سلامتی کرد.
صدای تیز و تندی گفت:
_ کی بدون اجازه از میوه های شکلاتی من خورده؟!
"سایه پر" با ترس گفت: ببخشید من...
_ بوته ی گوجه ی قهوه ای با هن و هون چشمهاشو بست و خوابید.
بوته ی گوجه ی قرمز با خنده گفت: ناراحت نشو وقت خوابشه... وگرنه خوش خلقه و خنده رو... بیا کمی از گوجه های بنفش بچش و با ما آروم بخواب ...
سایه پر از گوجه های بنفش چشید و میان گلبرگهای نرم آرام خوابید.


داستانک
