شاهدختِ ما

عاشقتیم دختر عزیزم ... شرح حال من عشق و علاقه به تو ست

داستانک

1401/1/28 19:45
202 بازدید
اشتراک گذاری

داستانهای باغ عجایب 

"هزار داستان کودکانه"

نویسنده: اسماء هلیآ دگلی

روزی روزگاری در باغ عجایب سه بوته ی گوجه فرنگی شاد و خوشحال زندگی میکردند که هر کدام خاصیت خود را داشتند. یکی بنفش رنگ بود و هر کس از آن میخورد فوراً خوابش میگرفت! 

دیگری قرمز رنگ بود و به محض خوردنش هر بیماری شفا می یافت!

و سومی قهوه ای رنگ بود و با مزه ی شکلاتیش هر موجودی از خوردن آن شاد میشد و خنده بر لبانش نقش میبست!

بامدادان روزی دل انگیز پروانه ای کنجکاو و بازیگوش به نام "سایه پر" بالهای نقره ای رنگ زیبایش را گشود و به پرواز در آسمان نیلگون پرداخت.

بعد از آنکه به خواهران اطلسی ها سلام کرد از شهد گلهای طلایی رنگ رزهای وحشی نوشید و لا به لای برگهای تازه و خوشبوی پونه های کنار رودخانه لمید.

ناگهان چشمش به بوته های گوجه فرنگی جادویی افتاد و هر چند شنیده بود به آنها نزدیک نشود هوس کرد کمی از آنها بچشد.

با فرو کردن نوک نیش کوچکش در شکافی از گوجهء قهوه ای رنگ به خنده افتاد و قهقهه زنان لای گلبرگهای شکوفه ها غلتید.

قطره ای شبنم یخ زده ی شب قبل روی پیشانی مخملینش چکید و فوراً به عطسه افتاد.

هاچیم... هاچیم...هاچیم...!

صدای نازک و ظریف عطسه های پشت سر همش سکوت باغ را شکست.

_مریض شدی؟...

"سایه پر" دنبال صدا سرش را چرخاند.

_ اینجام ... بوته ی گوجه ی قرمز رنگ... از میوه ی من بچش و گرنه میچایی...

"سایه پر" مشتاق کمی چشید و فوراً احساس سلامتی کرد.

صدای تیز و تندی گفت:

_ کی بدون اجازه از میوه های شکلاتی من خورده؟!

"سایه پر" با ترس گفت: ببخشید من...

_ بوته ی گوجه ی قهوه ای با هن و هون چشمهاشو بست و خوابید.

بوته ی گوجه ی قرمز با خنده گفت: ناراحت نشو وقت خوابشه... وگرنه خوش خلقه و خنده رو... بیا کمی از گوجه های بنفش بچش و با ما آروم بخواب ...

سایه پر از گوجه های بنفش چشید و میان گلبرگهای نرم آرام خوابید.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ ما می باشد