دیر زمانی ست که صیاد در دام تو اسیر است آهو جان
سلام به روی ماهت جان مادر
کارنامه و هدیه ت بخاطر کار خوبت


شیطنتهات رو که میبینم یاد بچگی خودم می افتم جان دلم. وقتهایی که همه ی دلهره م این بود وقتی توی انباری کله قند میلیسم مامان جونت منو نبینه یا وقتی میخوام دایی دانیالت رو سر به نیست کنم کسی نفهمه یا بچه های همسایه رو نیشگون میگیرم مادراشون نبینن یا پسر همسایه رو میگیرم بالای دیگ رب گوجه که ادب بشه و بدونه باید با من مودبانه تر صحبت کنه نیوفته توی دیگ یا لوازم آرایش مامانجونت رو میمالم به صورت و گردنم آقاجونت منو نبینه یا بالای سرسره دارم موی بچه ها رو میکنم که من اول سر بخورم نیوفتم پایین. چقدر دایی جونت شماتت میشد چون گوشت خورشت منو میخورد. آخه عادت داشتم بذارم آخر سر خالی خالی بخورمشون و من چقدر سر سفره قهر میکردم آخه دایی جونت عمداً غذای توی دهنشو نشونم میداد و هزاران خاطره ی دیگه. یادش بخیر.
قهر و آشتی،خنده و شادی، دعوا و گریه، بازی بازی، بازی...
و من دوست دارم شما میوه ی دلم بی پروا بچگی کنی که رشد کنی.
🧿عددمان را پاس بداریم🧿


دیر زمانی ست که صیاد در دام تو اسیر است آهو جان 

