مسافر کمان ابروانت میمانم/ صاحبخانه ام اما/ نرسیده ام انگار هنوز
بالاخره تونستیم بلیط تهیه کنیم و عازم سفر بشیم. اگر مقصود دیدار آقاجون و مامانجون و دایی جونت نبود هیچوقت پامو از رشت بهشت بیرون نمیذاشتم.
پرواز تهران به شیراز یهویی جور شد. بمیرم برای تو که از دوری بابایی گریه کردی.
به مهرآباد که رسیدیم بابایی کاملاً در خاطرات کودکی غرق بود. احتمالاً جیحون۳ صدایش کرده بود. سکوت کردیم که خوش باشه. اشک در چشم بود و لبخند به لب.


هدیه ی مامانجون به شما در لحظه ی ورودت.

راستی ۱۷ اسفند امسال تولدم مصادف شده بود با تولد امام زمان عج. فرصتمان آنقدر عجله داشت که نگو! بدو بدو از پنجره بیرون پرید و رفت. منم نارحت بودم و اصلاً خوش نگذشت.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


مسافر کمان ابروانت میمانم/ صاحبخانه ام اما/ نرسیده ام انگار هنوز 
