نوبهار زندگی ام ... معتکف میشود گبر به شوق دیدار ماهین روی تو
نمایشگاه صنایع دستی لار. برای بهبود حال و هوا خوب بود. خیلی خسته بودم اما می ارزید همراهی با شما عزیزانم. مامانجون هم به قبور شهدای گمنام سر زدند.
اینم خودمون سه تا
💟آقای بابا، خانم مامان و خانم گلی💟

مامان یه قصه ی خوب در مورد این ابر صورتی بنویسم؟ 😍💋❤

از سری عکسهای هنری که این روزها میندازی دختر جونم.


*باز بهار شد و هر لحظه موهات یه رنگیه. کلاً این دشت رویایی بین چند طیف بلوند و فندقی و بلوطی در چرخشه. لذتی داره شانه زدن این معجزه.
*ماه رمضانه و خدا رو شکر شما از دست مامانجون خوب غذاها و شیرینی های رمضانی نوش جون میکنی و خیالم راحته.
*یجوری رفتار میکنید انگار خان زاده ی قبل از انقلاب و آقا زاده ی بعد از انقلاب و از فرهیختگان ایران کنونی شمایید نه من! حالا من مهربون، در دیگ بازه حیای گربه کجا رفته. دیشب خواب میدیدم داشتم این جملات رو به عده ای میگفتم و شیرینی تعارفشون میکردم! اونها هم فقط میخکوب. حتی وقتی میخوردند. جالب اینجا ست که هم اون مدل حرف زدن از من بعید بود هم شیرینی تعارف کردن! در طول روز دلمشغولی مشابه هم نداشتم. کجای ذهنم دغدغمنده؟ اونم این روزها که هر تکه ی حواسم یه جایی بنده. مهربان خدای عز و جل را همواره سپاس.
*راستی! این چند شب اخیر میدیدی خودمو توی اتاق تاریک حبس میکنم و احتمالاً یهو صدای جیغمو هم شنیدی. سری فیلم ترسناک سجین رو میدیدم. بیست ساله عادت دارم فیلم ترسناک رو در اتاق کاملاً تاریک با هندزفری شوکر بیبینم که بیشتر در گیر هیجان بشم. لذتی داره شنا در آدرنالین و کورتیزول و آلدوسترون. تا حالا اینقدر بسم الله نگرفته بودم😄.


نوبهار زندگی ام ... معتکف میشود گبر به شوق دیدار ماهین روی تو 
