روزت مبارک👑🌹ماهبانوی خیال انگیز چشم بگشا جهانی پشت پلکت منتظر است
روز دانش آموز مبارکت خانوم گل. روزت مبارک دانش آموز کوچولو. آرزو میکنم در تمام مراحل آموزشی موفّق و سرآمد باشی رزالینم.
هدیه واست کتاب خریدم نازنینم. چند رُمان جذاب کودکانه که دوستشون داشتی جان دلم.



❤💋❤💋❤💋❤💋❤💋❤💋❤💋❤💋
خوابیدی نازدونه جونم. در آغوش مهر منو بابایی.
چهره ی نازتو میبوسم هزاران بار پی در پی.
عاشقتم عشق جان.
راستی یه دندون دیگه ت افتاده و وقتی گذاشتیش زیر بالشت پری دندون یه دفتر نقاشی و کلوچه بهت هدیه داده.
ردیف دوم،سر نیمکت، همونی که گوش بند بال فرشته داره،همون ملیح بانمک با چهره ی معصومش، آره عزیزم همون خودتی کنار همکلاسی هات که دوستشون داری.

خاطرات دختر کتابفروش
نویسنده: اسماء هلیآ دگلی
_ هر تعداد جلد کتاب دارید بدید
- عنوان براتون مهم نیست یا محتوای کتاب؟
_ نه نه همه رو میدونم میخوام هدیه بدم فقط عجله کنید
عجول به نظر نمی آمد. عجله داشت. کار مهمی داشت یا جای مهمی میرفت نمیدانم ولی دست پاچه بود. مریمهای معطری که به آغوش چسبانده بود هم آرامش نمیکرد. تلفنش زنگ خورد و بیشتر به هم ریخت. هول و شتاب به هم فشرده اش کرده بود.
_ عزیزم من چند قیقه ی دیگه خونه ام میبوسمت و ...
خدای را سپاس نسیمی وزیدن گرفت و دغدغه ی زاییده ی فعل یک مرد را برد.
پشت ویترین بوتیکی زیبارویی سرک میکشید. داشت میپاییدش. با چشمانی مشتاق با لبخندی مهربان با دستانی که از لرزش خفیف احتمالاً یخ کرده بودند.
چند لحظه بعد که مرد از خرید کتاب فارغ شد و مسیرش را به سرعت پیمود، صدای خندان زنانه ای محدوده ی من و گلفروش سر خیابان را پر کرد.
ذوق بود که در قهقهه میپیچید و نشاط میپرورد.
- وای حامد... خیلی عالین... برای منن؟... مرسی...
_ چرا اینجایی؟ مگه نباید این ساعت سر کار باشی...
نگذاشت حامدِ سراسیمه که سعی در پنهان کردن خشمش داشت ادامه دهد. افزود
- اتفاقی شد مرخصی ام واسه دندونام.
یکی منتظر دریافت مهر بود و دیگری مشتاق ابراز محبّت و شور. امّا تقدیر قسمت دیگری اش کرد هر قدر ناخواسته!
کتابها متفکرانه چشم بر هم نهادند و مریمهای معطّر سر خم کردند.


روزت مبارک👑🌹ماهبانوی خیال انگیز چشم بگشا جهانی پشت پلکت منتظر است 
