نستالژ نویس
یکی بود یکی نبود. تابستون سال ۱۳۸۳ بود.
یه دختر تپلی با لپهای گلی با موهای بلوند فرفری، هر روز که از خواب پا میشد صبحونه شو مامان مهربونش بهش میداد اونم دو لپی میخورد و بدو بدو میرفت پای سیستمش مینشست. اون عاشق بوی عجیب pc اش بود. بوی مدرنیته میداد مثل بنزین.
آهنگهای عشقش مایکل جکسون و آرش بی تو سردمه رو پلی میکرد و مشغول چت میشد. اون وقتا که دختر تپلی بود تنها اپلیکیشن ارتباط جمعی یاهو مسنجر بود.
دختر تپلی از یه طرف توی امریکن روم میچتید از یه طرف موسیقی مورد علاقشو گوش میداد از طرف دیگه آخرین ورژن سایلنت هیل رو بازی میکرد. سایلنت هیل ۴. حرفه ای بودا.
دختر تپلی یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی کره ی زمین بود. خیالش راحت راحت بود. کنکورشو داده بود. قبول شده بود. در حالی که منتظر دانشگاهش بود کلاسهای ایروبیک و کامپیوتر و شنا و آرایشگری میرفت گواهینامه ی رانندگیشم گرفته بود.
همون روزها یه پسر ورزشکار خوش هیکل خوش تیپ واسش مسیج میداد و حالشو میپرسید. اصالت رشتی داشت و متولد بزرگ شده ی تهران ناحیه ی دو مرکزی بود. صنعتگر و هنرمند بود. باهوش بود. بوکسور بود. عاشق کلی و مایک تایسون بود. دختر تپلی لوس و نازک نارنجی هم آندر تیکر رو میپسندید.
دختر تپلی و پسر خوشتیپ ساعتها با هم میچتیدند. پسر خوشتیپ که دختر تپلی رو ندیده بود فقط از زبون خودش توصیفاتشو شنیده بود امّا نه یک دل صد دل عاشقش شده بود!
دختر تپلی که دردونه ی مامان و باباش بود دلش قنج میرفت واسش! اون اولین پسری بود که دختر تپلی دریچه ی دلشو واسش باز کرده بود.
روزها گذشتند تا اینکه بعد از سه چهار سال اونها همدیگه رو از نزدیک دیدن. پسر خوشتیپ دست و پاش لرزیده بود دلش دیگه بماند. عطرشو داده بود به دختر تپلی. دختر تپلی هم وقتایی که اون نبود بو میکشید و گریه میکرد.
دختر تپلی یه دفتر داشت که تمام مسیج های عاشقانه ی پسر خوشتیپ رو توش یادداشت میکرد. حتی یه سلام ساده رو. کلی هم شعر سروده بود! البته یه بار که دعواشون شده بود دفتر مسیجها رو پاره کرد انداخت دور!!
پسر خوشتیپ کلی واسه دختر تپلی عروسک و اکسسوری و خوراکی های خوشمزه میخرید. دختر تپلی هم بهش گفت از این به بعد پول هدیه ها رو بده خودم میخرم! و پولشو یواشکی پس انداز میکرد! دختر تپلی کلاً زن زندگی بود.
دختر تپلی اون روزها همش میترسید عشقشو بدزدن و کلی کاراگاه بازی در می آورد! کلی مخ پسر خوشتیپ رو میخورد و عصبانیش میکرد امّا جونشون هم برای هم در میرفت و در فراق هم آهنگ پرنده ی مهاجر سیاوش رو گوش میدادن.
خلاصه اون دو تا با هم ازدواج کردن و مامان بابا و داداشیِ دختر تپلی از شرّش خلاص شدن. سالها بعد هم شما رزالین جونم متولد شدی. اینم کلیات آشنایی منو باباییت بود.
یه جفت دانشجوی عاشق دیدم الان. قفل خاطراتم باز شد.
___________________________________________
دست نویسهای کتاب دومت رو دارم جمع و جور میکنم خانوم کوچولو. شما خوندن و نوشتن رو خیلی زودتر یادگرفتی. در ایام کرونا بهت یاد دادم البته نه به خوبی مدرسه. توی گوشی هم راحت مینوشتی چون دستای کوچولوت از نوشتن روی کاغذ خسته میشد و بد خط بودی😚. دست نویسهات رو جمع بندی کردم و گذاشتم کنار تا وقت کنی و کامل و ویرایششون کنی. از شنبه تا چهارشنبه مشغولی و کم فرصت گلگلی جونم.
یاد دست نویس ایام کودکی خودم افتادم. این رمان کوتاه "داستان کنیزک و سمیرا و سمینا" ست اولین داستانی که مامانی در اوایل اول دبستان نوشت. من این رو از قلیون کشیدن های خاله فرخنده م و اندکی شخصیتش اقتباس کردم.



نستالژ نویس
