شاهدختِ ما

عاشقتیم دختر عزیزم ... شرح حال من عشق و علاقه به تو ست

سازم به قطار از عقب قافله راهی

خیلی زود گذشت! شاید مشغله ها اجازه ندن زیاد دلتنگ آقاجون و مامانجون و دایی جونت بشیم اما پیششون بودن اونقدر شیرینه که خیلی زود میگذره. دختر کوچولویی رو با چادر دیده بودی و دلت خواسته بود. توی گوشم پچ پچ کردی: مامان چقدر شالش بلنده! قول دادم از آقاجون بخوام واست بخرن. قربونت برم فرشته ی زمینی💋❤💎⭐💖 اینجا کپی دوران نوجوونی منی😘😍 سفره ی افطاری سنتی لاری، البته جای حلیم لاری که پدربزرگم از سمت مادری عرضه میکردند به نام حلیم فولاد، رنگینک لاری، جرادک و نیننی که دو مدل پنکیک هستند خالیه. از بالا پنکیکها به نام شلشلو و بالاتوه، فالوده ی لاری، حلوای مقرازی که فقط با مغز بادام درست میشه،...
20 فروردين 1402

نوبهار زندگی ام ... معتکف میشود گبر به شوق دیدار ماهین روی تو

نمایشگاه صنایع دستی لار. برای بهبود حال و هوا خوب بود. خیلی خسته بودم اما می ارزید همراهی با شما عزیزانم. مامانجون هم به قبور شهدای گمنام سر زدند. اینم خودمون سه تا 💟آقای بابا، خانم مامان و خانم گلی💟 مامان یه قصه ی خوب در مورد این ابر صورتی بنویسم؟ 😍💋❤ از سری عکسهای هنری که این روزها میندازی دختر جونم. *باز بهار شد و هر لحظه موهات یه رنگیه. کلاً این دشت رویایی بین چند طیف بلوند و فندقی و بلوطی در چرخشه. لذتی داره شانه زدن این معجزه. *ماه رمضانه و خدا رو شکر شما از دست مامانجون خوب غذاها و شیرینی های رمضانی نوش جون میکنی و خیالم راحته. *یجوری رفتار میکنید انگار خان زاده ی قبل ا...
8 فروردين 1402

هفتاد و هشتمین ماهگرد پرنسس رزالین👑🌹 و سال نوی ۱۴۰۲ شمسی

یه دوش حسابی گرفتی و خوابی عسلم. فردا که بیدار بشی سال جدید سر تا پاتو بوسه زده. بابایی میان هجم کار گم شده! پرواز هم زودتر از روز عید گیرش نیومد. تغییر دکوراسیون داشتیم و این مزید بر علت شد. سال جدید دیزاین جدید. سال نو بسیار مبارک و شادی،سلامتی،موفقیت،آرامش و خوشبختی آرزومندم برای خودم و خانواده ی عزیزم خصوصاً تو گلدخترکم، رز زیبا❤💋 از تو راضی ام، خدا هم از تو راضی باشه نفسم. یه هفت سین کوچولوی ملزومی چیدم و با عکس کودکی خودم و دایی جون دانیالت تزیینش کردم. چون خواب بودی جدیدترین عکس خودت رو هم با گوشی نشوندم پای سفره به نشان زیبایی و برکت سال جدید. * عکس منو دایی جونت متعلق به تقریباً ۳۰...
1 فروردين 1402

بوی بهار

چیزی نمونده به سال نو ۱۴۰۲. گاهی دلتنگ بابایی میشی اما نمیذاریم دوام داشته باشه. دُل پلو. دُل نوعی قارچ محلیه. نوعی ترافل کوهی. دایی جون دانیال فتوهای تاپی از شما دارن که توی هارد خانوادگیمون ذخیره شدن. دوست داشتم بعد از گذشت دهه ی اول زندگیت تاپ فتوها رو اضافه کنم به بلاگت اما شاید زودتر شد. دلم قنج میره واسشون،واسه تو عزیز مادر. این دفتر خاطرات دنج مجازی رو خیلی دوست دارم. وقتی ورقش می زنم بیانگوی حال و هوای خودمم هست. معجونی از شوخ طبعی، دغدغه، ترس و گاهی عصبانیتمه. از ابتدای نوشتن این بلاگ و بلاگ قبلیت به خودم قول دادم بدون آذین بنویسم. همونی که هستیم بدون خودنمایی و شاخ برگ. با عکسهای یهویی و بیان احساس...
27 اسفند 1401

🖤

وای خدای من! هنوز منگم. دختر نازم، مامانجونت امروز خبر فوت دایی محمدم رو گفتن. ایشون بیست روز پیش فوت شدن و امروز با هزار فن به من گفته شد. ایشون دایی اولم بودن. خدا رحمتشون کنه و به بازماندگان صبر جمیل عطا کنه. وای این دیگه چه سال نوییه ...
23 اسفند 1401

شاعره ی کوچکم💐

دفترچه یادداشتت رو چک میکردم دخترکم، دیدم قطعه شعری سرودی. بانو جان عالی! کوچولوی خوش ذوقم به وجودت افتخار میکنم. عنوان: قلب ستاره شاعر: لیانا ساعتی کرباسدهی معروف به رزالین و لی آنّا " قلبم ستاره ای در دنیا ست دریا آب پاشید روی ستاره ابر نبود من میدانم " خوشمزه هایی که آقاجون واست خریدن. و هدیه های دایی جون به مناسبت ورودت نازدونه خانوم. از وقتی اومدیم هر لحظه در آغوش یکی از سه عزیز مهربون چلونده و غرق در بوسه میشی. جای بابایی خالی. مادرجون هم سلام رسوندن و تاکید کردن سلامشون رو برسونی و مامانجون رو از طرفشون ببوسی که انجام دادی. هنوز چیزی نگذشته دلمون براشون تنگ شده. عمه جو...
20 اسفند 1401

مسافر کمان ابروانت میمانم/ صاحبخانه ام اما/ نرسیده ام انگار هنوز

بالاخره تونستیم بلیط تهیه کنیم و عازم سفر بشیم. اگر مقصود دیدار آقاجون و مامانجون و دایی جونت نبود هیچوقت پامو از رشت بهشت بیرون نمیذاشتم. پرواز تهران به شیراز یهویی جور شد. بمیرم برای تو که از دوری بابایی گریه کردی. به مهرآباد که رسیدیم بابایی کاملاً در خاطرات کودکی غرق بود. احتمالاً جیحون۳ صدایش کرده بود. سکوت کردیم که خوش باشه. اشک در چشم بود و لبخند به لب. هدیه ی مامانجون به شما در لحظه ی ورودت. راستی ۱۷ اسفند امسال تولدم مصادف شده بود با تولد امام زمان عج. فرصتمان آنقدر عجله داشت که نگو! بدو بدو از پنجره بیرون پرید و رفت. منم نارحت بودم و اصلاً خوش نگذشت. ...
20 اسفند 1401
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ ما می باشد