شاهدختِ ما

عاشقتیم دختر عزیزم ... شرح حال من عشق و علاقه به تو ست

فارغ التحصیلیت مبارک جان و جهانم

عشق مادر جان پدر فارغ التحصیلیت مبارک نازنین دختر نازم قربون چشمای معصوم و پاکت دانشمند کوچولو به این مناسبت رفتیم خانه ی بازی و کیک خریدم واست البته چند تا عروسک هم به جمع دوستات اضافه شده شاد باشی گلم عاشقتیم نازدونه ی دردونه  ...
28 خرداد 1401

چشم و چراغم رزالینم

رستوران آروم و دنج و غذای بدمزش البته پرس من🤮 شبهای روز مانندم با چرخش دامن براق آسمان میرقصم باد به مشتم می آید  خورشید به پایم می افتد و تو... تو میآیی من مشت مشت اشک میپاشم تو مینوشی و میگویی شیرین تر از این شهد نیست؟ و من میگوییم آری! نیمه های روزهای گرم و نمناک که تو خوابی هم شهد میپراکنم تو بیداری میمانی به نظاره ام یا نه حرفی نزده به خواب رفته ای و من همچنان شهد میپاشم و میپاشم در سکوت و خاموشی #اسماء هلیآ دگلی ...
16 خرداد 1401

روانشناس!

چند روز پیش به اصرار آقاجون و مامانجون به یک روانپزشک مراجعه کردم. مامانی کمی شوخ و گاهی بی ادبه🙃 عادت دارم به رفتارهای قدیمی و دوست داشتنی شون گرفته تا عقاید سیاسی و مذهبیشون بخندم گاهی! اونا هم نه گذاشتن نه برداشتن منو به جرم خندیدن بردن پیش روانپزشک 🤪😃 بیشتر از دو تومن هم خرج شد🤨😌 کلی هم با مشاور صحبت کردیم و خندیدیم. آخر سر هم بخاطر دل آقاجون و مامانجون برای کنترل هیجاناتم که مطابق سنم باشم قرص های بیشتر خواب آور و دفع کننده ی نیروی جنسی تجویز کرد🥲🤤 آخی طفلکی مامانی شوخ و شنگت گلکم چندتا عکس از گل گلدون من دخترک خوب من اداهاشو ناز مادر ...
19 ارديبهشت 1401

بیکلام میماند موسیقی روزگار بابرق نگاه تو رزالینم...

روزها ته میکشند لحظه ها رنگ میبازند  شکوه باز میگردد به پایانی ترین ثانیه ها شاید کمی دیرتر و و یا زودتر گاهی ... چکیده ی طلایی ایام به قوس ماه میماند وَه...! چه مهتابی رنگ میشود طلایی که از نبود تو رنگ میبازد کمی به ادراک شب محتاجم به نگاه های ممتد و گذرای بی فروغ ستارگان و رازهای مگو و آنچه میماند چیست؟ تو میدانی... تو میدانی که جز تو نمیخواهم زندگانی را ♥️♦️♥️♦️♥️♦️♥️♦️♥️♦️♥️♦️♥️♦️♥️♦️ گاهی نگاهم میخ به پر شکنی دامنهای کودکانه ات میماند. نقشهایی که رنگ میبازند و آنچه میماند یادگاری های مادر دخ...
14 ارديبهشت 1401

شصت و هفتمین ماهگرد پرنسس رزالین👑🌹

جان دلم نازم نازنینم جان جان  مبارک باشه خانومی نوش جونت نازنینم عشقم دل تو دلت نیست. میخوای زودتر بپری و نوش جون کنی. کمی صبر کن. چیلیک! خب حالا شروع کن😄😘 در دفتر خدمات الکترونیک قضایی آقاجون ...
1 ارديبهشت 1401

داستانک

داستانهای باغ عجایب  "هزار داستان کودکانه" نویسنده: اسماء هلیآ دگلی روزی روزگاری در باغ عجایب سه بوته ی گوجه فرنگی شاد و خوشحال زندگی میکردند که هر کدام خاصیت خود را داشتند. یکی بنفش رنگ بود و هر کس از آن میخورد فوراً خوابش میگرفت!  دیگری قرمز رنگ بود و به محض خوردنش هر بیماری شفا می یافت! و سومی قهوه ای رنگ بود و با مزه ی شکلاتیش هر موجودی از خوردن آن شاد میشد و خنده بر لبانش نقش میبست! بامدادان روزی دل انگیز پروانه ای کنجکاو و بازیگوش به نام "سایه پر" بالهای نقره ای رنگ زیبایش را گشود و به پرواز در آسمان نیلگون پرداخت. بعد از آنکه به خواهران اطلسی ها سلام کرد از شهد گلهای طلایی رنگ رز...
28 فروردين 1401
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاهدختِ ما می باشد